خورشید خانوم
شاید گاهی ویران کنم برای عبور. که بن بست قانون برگشتن نیست. .. به نابودیم پناه داده ام بس که تا نئشگی احساسم دود کردم تو را. دیگر ترکت می کنم.... ریشخند نزن!.. . چون کوچه ایست چسبیده به ما دلتنگی!. بیا نقطه های پایانم شو در این هجوم جمله های بی ثمر که گاهی می هراسم از احاطه های خط خطی.. . زندگی جدال من با من و خدایی که ما را همانگونه که می خواهد می رقصاند. . گرچه گاهی پر می شوی از نیمه های پنهان ، ولی چون مهتاب باز هم زیبایی. . بی اعتنا.. ، چرا ؟ وقتی درونمان می تپد از معجزه ی خواستن . چه اهمیتی ، که چشمان تو چه رنگ باشد و پوست من ..! .. آنقدر پری از حماقت خویش که ندانستی ، ردپای خاکی ما در کوره ی جهنمیت سنگ خواهد شد. . واهمه نمی کنم ، بیا به جنگلی که ساخته ام از احساسم . یا در آن گم می شوی یا به آتش می کشی. . گناه این نبود که من ، نباید به خوردن سیبی دعوت می کردم تو را . گناه این بود خدا به سن بلوغ نرسیده بود. دایره می شوم و حبس خواهمت کرد. اگر چون زمین ، به جاذبه ی خویش ایمان بیاورم. حتی اگر مورچه ای باشم پایت برای له کردنم کوچک است. .. ریسمان من دیگر ، به میلم گره نمی خورد.. آن قدر که رشته های دروغین در آن تنیده ای. .. حجابم را به بندی می آویزم و برهنه می شوم از مهملات می خواهی ستیزه کنی ، بکن من ، یک نسل طلبکارم. .. ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک کسی استوار نبود همه حجم داشتیم و ابعادمان به هر سو تلنگر می زد. ما ، رها بودیم از شتاب زمان ساختیم و دربند شدیم. نه پیچیده بودیم نه رمزی داشتیم پر بودیم از نقطه و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها. ما ، نطفه های قدرتمند فریادهای بلند می ساختیم و دردهای مکعبی. و گاهی هجوم ، ما را بهم می بافت. ما ، درونمان ورقهای سفید بی خط بنگر ! من قلمی ندارم ، و نه تو. براستی چه کسی فکر مرا می خواند جزء خودم ؟!. کافیست ! هر چه در آسمان گشتی.. لطفا ! جایی فرود بیا به نام من. باورت میشود مادربزرگ ! هنوزم از تو گلایه می کند مرگ آنقدر که پربودی از حس زندگی. پدر ، آنچه من آموختم نبود پدر ، خود خود الفبا بود .... بابا آب داد بابا نان داد. این است پیروزی تو ؟؟ خودت خط پایان می کشی و به تنهایی از آن می گذری؟! . دستان کشاورز تنها معجزه ایست که می شناسم. گندمزار را ببین! حتی خدا هم فرش طلایی ندارد. روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم و بیاد ندارم چه کسی از ترس تلنگر سنگها بر من نقاب زد و من بی وقفه غرور زنانه ام را از سینه ی مادر نوشیدم. حال من اینم! با انگشتانم تارهای انسان می بافم برای این خاک و ایمان دارم به عشق که کل اندیشه ی من بود من از خویش باران می سازم و باد و آتش و خاک که آیین من بود . من اینم! زنی بیزار از صداهای سنگی که نجوا می کنند در گوشم از قانون دیوارها و نمی دانند در من پیچک سبزی بی قانون رشد می کند به هر سو به هر کجا برای بودن و قانون من اینست. آری این منم! زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس که بافتند و بافتند به دورم بی آنکه تصویر کنند نقش مرا و بدانند که بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود نه شعله ی شمع نه سوختن از آن من نیست که انتخاب من نبود آسمان نیاز من بود و این تصویر من است. آری این منم! زنی از جنس رویش با خارهای آهنی در تضادم و قرنهاست که از هجوم وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام. من اینم زنی از سراب عدالت با تصمیمی که از من نبود روزها گریستم و خندیدم و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ برای آنانکه فلسفه بافتند و مذهب آفریدند و اعتراض من این بود. پس بخوان و ببین که این روح من است اضطرابم نبضم و من واژه نیستم نه علامت نه عدد نه نقش دیوار و نه هیچ چیز دیگر من یک انسانم همین!. در کتابخانه ی زندگی فقط یک کتاب ناخواسته ی خواندنیست ، .. پیری !. درخت ، شاهکار بی ادعایی خاک . باران ، فرود اعجاب انگیز ابر. طوفان ، جنون خشم زده ی درون. آری ! طبیعت ، سخنگوی صادق پدیده هاست . زندگی به اندازه ی لی لی بازی من جدی بود... . نیایش آغاز سال.. تو را ای اهورا مزدا می ستایم که آبها و گیاهان و روشنایی را آفریدی.. کل جهان و همه ی داده ها را نیک آفریدی. می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیشی که با وجدان نیک در برابر بدی ها بر می خیزند. می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با منش پاک زندگی می کنند و سود می رسانند. همان شود که آرزو داریم ، دیر زیویم ، درست زیویم ، شاد زیویم ، تا زیویم به کامه زیویم . گیتی مان بد به کامه تن ، مینومان باد به کامه روان ،همازور بیم ... .. تو ای کوچه ی دلخواه من ، نمی خواستم فقط از تو بگذرم.. گناه تو نیست ، می دانم ! خانه ای برای ماندنم نداشتی. . هنر ما چه بود در این نقش دایره ای متروک ؟! جزء مخمصه های رنگینی که ساختیم برای هم کدام روزنه ی روشنی ما را جواب می دهد؟! .. براستی ! این همه زمانٍ صرف شده برای تجربه های از جنس پر ابهام کمی گران نیست؟! آری ، زندگی جنگی دروغین است سیاست مرموزانه ی آفرینش.. .. باور نمی کنی؟ خودت را رها کن از تداوم ، ببین! هر گونه که می رویی محکومی. آیا تعلق ما چیزی شبیه در خاک خفتن نیست؟! .. گمان مبر ! رفته ایی و از دست دادمت .. آن قدر خواب می بینم تا که تعبیر شوی. از تابلوهای ایستی که می گذارم بی اعتنا می گذرد این عمر متخلف.!








![]()






| Design By : Night Skin |


