تبليغاتX
خورشید خانوم
.. جمعه بیست و یکم تیر 1387 14:2

گرچه !

احاطه کرده اند ما را

عشق های سست عنصر

اما تو

نهراس .

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 4:24

خدای من اینروزها افسردگی دارد

پاکت پاکت سیگار

جرعه جرعه شراب

و تمام کارش همین شده است

..

خدای من

کم آورده است

از دست بندگان مقدس مآبش.

بی دلیل تمام دعاهای رسیده را

به سنگ توالتش حواله می کند

اینروزها دیگر

هیچ چیز سرگرمش نمی کند

نه بهشت نه جهنم نه معجزه نه پیامبر

خدای من بستوه آمده است

به نمازهای مخلوقاتش

فحشهای بد نثار می کند

دیگر خسته ست و بی تفاوت

نه می خواهد بخشنده باشد نه مهربان

او از خدایی خسته شده است و از تنهایی.

.

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
؟ جمعه هفدهم خرداد 1387 0:3

تظاهر چرا ؟!

من که می دانم

ایمان تو قویست !

حتی

از بوی گند این مرداب هم

قوی ترست.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
نه پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 11:28

صادقانه می گویم

از درختی که در من روییده

بالا نرو!

شاید

شاخه ایی شکسته باشد.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 5:10

همه ی آرامش تو

این بود

،

که می پسندیدی

احساس دروغین مرا.

..

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
قابهای خالی.. دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 20:7

می خواهم

 قابهای خالی ام را پر کنم

از هر چه که می شود

از هر گوشه هایی که در یادم نمانده است

یا  نخواستم که بماند

 و چه اهمیت دارد که احساس من گاهی  تنهاست!

دیگر 

 قابهای شکسته را هم دوست دارم.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
چقدر؟ سه شنبه بیستم فروردین 1387 20:7

عمرم را کلافه کرده ای! چرا؟

چقدر باید صبر کنم

تا به بهشت و جهنم تو برسم؟

نه !

دیگر کلک های خوبی سوار نمی کنی!!!

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
؟ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 22:3
آخر نمی دانم

در این ویترین چه می کنی تو؟!

با این روح ناراضی

فکر بیمار

این سرنوشت به لجن مالیده..

:

به یک پول سیاه هم نمی ارزی که!!

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه یازدهم فروردین 1387 9:51
ما یک انتخاب ساده ایم

 

برای یک گزینه ی ساده

 

و

 

 هر چه ساده تر باشیم

 

سخت تریم.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه هفتم فروردین 1387 17:11

باور کن

 نشنیدم

صدای رفتنت را

بس که

غر می زد

این عشق .

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
.. دوشنبه پنجم فروردین 1387 20:13

اعتماد

یک پنجه ی کوچک است

که

له می کند

من و تو را

به راحتی.

..

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
تقدیم به همه ی دوستان: دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 5:38

گرچه اینجا نه بهار راحس می کنم

نه سال جدید نه نوروز نه سفره ی هفت سین..اما...

نوروز همگی خجسته باد.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
خرج.. جمعه هفدهم اسفند 1386 21:49

من

هر چه از جنس تو ساختم

شکستم

هر چه با رنگ تو بافتم

 شکافتم

رها کردم تو را....رها

من نجاتت دادم از خودم

که این قیمت تو بود

من هم که خرج می کنم برایت

هر چه بخواهی!.

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
هر سال.. جمعه دهم اسفند 1386 6:18
 

عجب حوصله دارد این تقویم !!

هر سال

خودش را تحمیل می کند

و برایش مهم نیست

به چه کسی..

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه دهم اسفند 1386 5:51

چقدر بیکار است این خدا !!

 

هر روز

 

به تعداد تمام آدمهایش

 

بساط محاکمه

 

دارد.

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
راهی که رفت.. چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 23:33

من اینجا

از این همه تفاوت بیزارم!!

 وقتی به راههای رفته نگاه می کنم

می بینم

 همه ی روزنه ها  چه بیمار بودند و تلخ!

و افسوس!

گویی برای این نسل

هدر شدن به همین راحتیست..

.

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
تجربه... سه شنبه هجدهم دی 1386 21:6

آنگاه که نقطه ی کوچکی می شوی

در آسمان!

دور شدن را

آنچنان تجربه می کنی

که خدا هم نکرده است.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
احساس جمعه نهم آذر 1386 22:32

زمستان ،

این فصل مرموز

نفسهای ما را می شمارد ، یک به یک.

من چه می دانم

چند قدم برداشته ام تا تو!

و چه می دانم

به چه میزان هیاهوست میان من و من !

آه ! از این معیارهای به بند کشیده بیزارم

حساب نکن !

چیزیی گم نکرده ایم

هر چه رفت خواست خودش بود

فقط

حرف من این است !

احساس ،

مرا به تو نزدیکتر می کند.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
؟ شنبه سوم آذر 1386 18:42

چگونه ایستاده ام اینچنین!؟

 

من که یک عمر

لگد کرده ام زمین را ،

 

نمی دانستم

فقط پدر

به دانه های ناشکفته

ایمان دارد.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 14:43

مستیت را

دوست دارم

وقتی

آن روزنه های پنهانت

نمایان می شوند.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
؟ پنجشنبه دهم آبان 1386 21:21
 

احساست را رها کن

فریادش بزن

نمی دانم ،

چرا آنچه که هستیم ، نیستیم ؟

آیا ، وقتی یکبار زیستن را تجربه می کنیم

این همه پنهان کردن

می ارزد؟

بگو !

پس این راه رفته کجاست

این پنجره های بسته

کوچه های باریک

عبور بی صدای آدمها

عادتهای کذایی

این همه احساس به هرز رفته ، کو ؟

بگو !

چرا ، این همه وقت

این همه عمر

به مرداب نشسته بودیم یا به خاک ؟

چه فرقی می کند ، نه؟

شاید عشق همین زیستن بود

شاید بیهوده تنهاییم

شاید

این برهنه شدن

این شعرهای بی ملموس

واژه های گمنام

خلاء های درون

این دروغ این باور این خواب

همه از ما نبود!

شاید گناه تقویم بود و مرگ و هر چه که مانده!

نمی دانم ، نمی دانم

چرا آنچه که هستیم نیستیم!

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه چهارم آبان 1386 20:50
ریشه های من

قانون ماندن نیست

..

 و من این روزها

چه سخاوتمندانه

 

با این حس مرموز

به تفاهم می رسم.

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه بیست و هشتم مهر 1386 22:42

انسان

 چه مظلومانه به تکرار خویش پایبند است

گرچه ،

آنچه که نشان می دهی نیستی

آنچه که نشان می دهم نیستم.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
تا می توانم..... دوشنبه شانزدهم مهر 1386 0:26

تا مي توانم

همچون ذرات معلق در هوا

انديشه هايم را رها مي کنم

تا شايد فراموش کنی

 به بند کشيدن را.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
عجب!!!!!!! جمعه ششم مهر 1386 17:0

عجب!!

من تا کنون فکر مي کردم

دلقکها کارشان خنداندن است؟!!

نمي دانستم مي توانند

دروغ هم  بگويند

و به لجن هم بکشند...

عجب!!!!!

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
گاهی... چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 17:59

گاهي

 تصوير ساده ي خود را گم مي کنم

جستجو مي کنم

جستجو

جستجو

و از ميان بطالت ورقها

من کودکانه ترين شعر را

براي خويش مي خوانم.

 

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386 23:12
 می بینی ..!!

هفتاد میلیون انسان

چندین الاغ کوچک

...

به همین راحتی

عمرم را به چالش گرفته اند.

 

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
... پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 16:40

هرگز ،

روح بیتابم را به سایه نمی بخشم

می خواهم

تا می توانم فریاد زنم

 

تا بدانی کجای این راه نشسته ام

 

بیا ،

مرا به نام کوچکم صدا بزن

و بدان

 

هیچ زنی عشقش را

به باد نخواهد فروخت.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
نسخه شنبه دهم شهریور 1386 10:20

خدا هم نسخه ی مرا پیچید

یک مرد

دو چمدان

سی سال خاطره.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه پنجم شهریور 1386 18:38

زمین را دوست خواهم داشت

 

با تمام پستی و بلندی هایش

 

اگر

 

این چاله های اعتقاد بگذارند.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |