دایره می شوم و حبس خواهمت کرد. اگر چون زمین ، به جاذبه ی خویش ایمان بیاورم. حتی اگر مورچه ای باشم پایت برای له کردنم کوچک است. .. ریسمان من دیگر ، به میلم گره نمی خورد.. آن قدر که رشته های دروغین در آن تنیده ای. .. حجابم را به بندی می آویزم و برهنه می شوم از مهملات می خواهی ستیزه کنی ، بکن من ، یک نسل طلبکارم. .. ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک کسی استوار نبود همه حجم داشتیم و ابعادمان به هر سو تلنگر می زد. ما ، رها بودیم از شتاب زمان ساختیم و دربند شدیم. نه پیچیده بودیم نه رمزی داشتیم پر بودیم از نقطه و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها. ما ، نطفه های قدرتمند فریادهای بلند می ساختیم و دردهای مکعبی. و گاهی هجوم ، ما را بهم می بافت. ما ، درونمان ورقهای سفید بی خط بنگر ! من قلمی ندارم ، و نه تو. براستی چه کسی فکر مرا می خواند جزء خودم ؟!. کافیست ! هر چه در آسمان گشتی.. لطفا ! جایی فرود بیا به نام من. باورت میشود مادربزرگ ! هنوزم از تو گلایه می کند مرگ آنقدر که پربودی از حس زندگی. پدر ، آنچه من آموختم نبود پدر ، خود خود الفبا بود .... بابا آب داد بابا نان داد. این است پیروزی تو ؟؟ خودت خط پایان می کشی و به تنهایی از آن می گذری؟! . دستان کشاورز تنها معجزه ایست که می شناسم. گندمزار را ببین! حتی خدا هم فرش طلایی ندارد. روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم و بیاد ندارم چه کسی از ترس تلنگر سنگها بر من نقاب زد و من بی وقفه غرور زنانه ام را از سینه ی مادر نوشیدم. حال من اینم! با انگشتانم تارهای انسان می بافم برای این خاک و ایمان دارم به عشق که کل اندیشه ی من بود من از خویش باران می سازم و باد و آتش و خاک که آیین من بود . من اینم! زنی بیزار از صداهای سنگی که نجوا می کنند در گوشم از قانون دیوارها و نمی دانند در من پیچک سبزی بی قانون رشد می کند به هر سو به هر کجا برای بودن و قانون من اینست. آری این منم! زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس که بافتند و بافتند به دورم بی آنکه تصویر کنند نقش مرا و بدانند که بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود نه شعله ی شمع نه سوختن از آن من نیست که انتخاب من نبود آسمان نیاز من بود و این تصویر من است. آری این منم! زنی از جنس رویش با خارهای آهنی در تضادم و قرنهاست که از هجوم وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام. من اینم زنی از سراب عدالت با تصمیمی که از من نبود روزها گریستم و خندیدم و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ برای آنانکه فلسفه بافتند و مذهب آفریدند و اعتراض من این بود. پس بخوان و ببین که این روح من است اضطرابم نبضم و من واژه نیستم نه علامت نه عدد نه نقش دیوار و نه هیچ چیز دیگر من یک انسانم همین!. در کتابخانه ی زندگی فقط یک کتاب ناخواسته ی خواندنیست ، .. پیری !. درخت ، شاهکار بی ادعایی خاک . باران ، فرود اعجاب انگیز ابر. طوفان ، جنون خشم زده ی درون. آری ! طبیعت ، سخنگوی صادق پدیده هاست . زندگی به اندازه ی لی لی بازی من جدی بود... . نیایش آغاز سال.. تو را ای اهورا مزدا می ستایم که آبها و گیاهان و روشنایی را آفریدی.. کل جهان و همه ی داده ها را نیک آفریدی. می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیشی که با وجدان نیک در برابر بدی ها بر می خیزند. می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با منش پاک زندگی می کنند و سود می رسانند. همان شود که آرزو داریم ، دیر زیویم ، درست زیویم ، شاد زیویم ، تا زیویم به کامه زیویم . گیتی مان بد به کامه تن ، مینومان باد به کامه روان ،همازور بیم ... .. تو ای کوچه ی دلخواه من ، نمی خواستم فقط از تو بگذرم.. گناه تو نیست ، می دانم ! خانه ای برای ماندنم نداشتی. . هنر ما چه بود در این نقش دایره ای متروک ؟! جزء مخمصه های رنگینی که ساختیم برای هم کدام روزنه ی روشنی ما را جواب می دهد؟! .. براستی ! این همه زمانٍ صرف شده برای تجربه های از جنس پر ابهام کمی گران نیست؟! آری ، زندگی جنگی دروغین است سیاست مرموزانه ی آفرینش.. .. باور نمی کنی؟ خودت را رها کن از تداوم ، ببین! هر گونه که می رویی محکومی. آیا تعلق ما چیزی شبیه در خاک خفتن نیست؟! .. گمان مبر ! رفته ایی و از دست دادمت .. آن قدر خواب می بینم تا که تعبیر شوی. از تابلوهای ایستی که می گذارم بی اعتنا می گذرد این عمر متخلف.! عجب از عشق ! با این همه داغی همخوابه ی اندوه سردست... .. زندگی سخت می شود وقتی ترسیم ما از کوچه ترسیم بن بستی ست.. .. بیا اعتماد کنیم به دیوار برای تکیه دادن.! . . کودک چهار ساله نه رفتن کسی خوشحالش می کرد نه آمدن کسی فقط یک بستنی!..همین. و من امروز سی برگ تاریخم را به بزرگترها تقدیم می کنم. . . تو می گویی: زندگی زیباست ! من نیز همین گویم ... اما ! .. راستش نمی دانم آنقدر هست که فقر اجازه دهد ؟!... .. حتی مردگان هم به ما می خندند!.. ... برای زنده ماندن نفسهایمان را حبس می کنیم... . هیچ به هیچ پایان همه ی جنگهاست...و و کودکی که می توانست بزرگ شود. . خدا هم مانده از این همه شهوت مردان مذهبیش! برای همخوابگی با حوریان بهشتی جهان را به کابوس کشانده اند. . آه .. چه احمقانه به حماقت خویش پایدارم .. راستش.. دیگر خسته ام از سوگواری.. برای آنچه نمی دانم چیست !.. .. نه مرده را می شناسم نه قبر را...! . بنگر شهوت مردانه ی خدا را .. جهان سرشار از حس زنانست!.



![]()






نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت
1:25 توسط مرجان| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت
4:40 توسط مرجان| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت
3:46 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت
2:31 توسط مرجان| |
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت
21:59 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت
20:57 توسط مرجان| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
21:21 توسط مرجان| |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
4:30 توسط مرجان| |
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت
0:30 توسط مرجان| |
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
22:43 توسط مرجان| |
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت
2:27 توسط مرجان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت
5:47 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت
2:11 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
12:2 توسط مرجان| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت
10:51 توسط مرجان| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
4:56 توسط مرجان| |
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت
10:57 توسط مرجان| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
4:13 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت
11:12 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت
2:38 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت
8:20 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت
9:56 توسط مرجان| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت
5:9 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت
2:42 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت
9:12 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
21:14 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت
9:19 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت
6:55 توسط مرجان| |


