تبليغاتX
خورشید خانوم
خورشید خانوم

دایره

می شوم

 و حبس

 خواهمت کرد.

اگر

 چون زمین ،

به جاذبه ی خویش

 ایمان بیاورم.

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:25 توسط مرجان| |

حتی اگر

مورچه ای باشم

پایت

برای له کردنم

کوچک است.

..

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:40 توسط مرجان| |

ریسمان من

دیگر ،

به میلم

گره نمی خورد..

آن قدر

که رشته های دروغین

در آن تنیده ای.

..

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:46 توسط مرجان| |

 

حجابم را به بندی می آویزم

و برهنه می شوم از مهملات

می خواهی ستیزه کنی ، بکن

من ،

 یک نسل طلبکارم.

..

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط مرجان| |

 

ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک

کسی استوار نبود

همه حجم داشتیم

و ابعادمان

به هر سو

تلنگر می زد.

ما ،

رها بودیم از شتاب

زمان ساختیم و دربند شدیم.

نه پیچیده بودیم

نه رمزی داشتیم

پر بودیم از نقطه

و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها.

ما ،

نطفه های قدرتمند

فریادهای بلند می ساختیم و

دردهای مکعبی.

و گاهی

هجوم ،

ما را بهم می بافت.

ما ،

نه تقدس بودیم نه هرز

نه جمله بودیم نه حرف

درونمان ورقهای سفید بی خط.

بنگر !

من قلمی ندارم ، و نه تو.

براستی

چه کسی فکر مرا می خواند

جزء خودم ؟!.

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:59 توسط مرجان| |

کافیست !

هر چه در آسمان گشتی..

لطفا !

جایی فرود بیا

 به نام من.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:57 توسط مرجان| |

Photo preview image

 باورت میشود   مادربزرگ ! 

هنوزم از تو

 گلایه می کند مرگ

آنقدر که پربودی از حس زندگی.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:21 توسط مرجان| |

پدر ،

آنچه من آموختم نبود

پدر ،

 خود خود الفبا بود

....

 

بابا آب داد

بابا نان داد.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:30 توسط مرجان| |

این است پیروزی تو ؟؟

خودت

خط پایان می کشی و

به تنهایی

از آن می گذری؟!

.

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط مرجان| |

دستان کشاورز

تنها

 معجزه ایست که می شناسم.

گندمزار را ببین!

حتی

خدا هم فرش طلایی ندارد.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط مرجان| |

روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم

و بیاد ندارم چه کسی

از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

حال من اینم!

با انگشتانم

تارهای انسان می بافم

برای این خاک

و ایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود

من از خویش باران می سازم

و باد و آتش و خاک

که آیین من بود .

من اینم!

زنی بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوشم

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من

پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند

به هر سو به هر کجا

برای بودن

و قانون من اینست.

آری این منم!

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دورم

بی آنکه تصویر کنند نقش مرا

و بدانند که

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود

آسمان نیاز من بود

و این

تصویر من است.

آری این منم!

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد

بیمار گشته ام.

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

روزها گریستم و خندیدم

و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند و

مذهب آفریدند

و اعتراض من این بود.

پس بخوان و ببین

که این روح من است

اضطرابم

نبضم

و من واژه نیستم

نه علامت نه عدد نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگر

من یک انسانم

همین!.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:27 توسط مرجان| |

در کتابخانه ی زندگی

فقط

یک کتاب

 ناخواسته ی خواندنیست ،

.. پیری !.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:47 توسط مرجان| |

 

درخت ،

شاهکار

بی ادعایی خاک .

باران ،

فرود اعجاب انگیز ابر.

طوفان ،

جنون

خشم زده ی درون.

 

آری !

 

طبیعت ،

 سخنگوی

 صادق  پدیده هاست .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:11 توسط مرجان| |

زندگی

به اندازه ی

لی لی بازی من

جدی بود...

.

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط مرجان| |

نیایش آغاز سال..

 

تو را ای اهورا مزدا می ستایم

که آبها و گیاهان و روشنایی را آفریدی.. کل جهان و همه ی داده ها را نیک آفریدی.

می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیشی که با وجدان نیک در برابر بدی ها بر می خیزند.

می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با منش پاک زندگی می کنند و سود می رسانند.

همان شود که آرزو داریم ، دیر زیویم ، درست زیویم ، شاد زیویم ، تا زیویم به کامه زیویم .

گیتی مان بد به کامه تن ، مینومان باد به کامه روان ،همازور بیم ...

..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:51 توسط مرجان| |

تو

 ای کوچه ی دلخواه من ،

نمی خواستم

 فقط از تو بگذرم..

گناه تو نیست  ، می دانم !

خانه ای 

 برای ماندنم  نداشتی.

.

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 4:56 توسط مرجان| |

بهار

یعنی

اعتماد

به زیستنی دوباره.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 5:56 توسط مرجان| |

هنر ما چه بود

در این نقش دایره ای متروک ؟!

 

جزء

مخمصه های رنگینی که ساختیم برای هم

کدام روزنه ی روشنی

ما را جواب می دهد؟!

..

 

براستی !

این همه زمانٍ صرف شده

برای تجربه های از جنس پر ابهام

کمی گران نیست؟!

 

آری ،

زندگی جنگی دروغین است

سیاست مرموزانه ی آفرینش..

 ..

باور نمی کنی؟

خودت را رها کن از تداوم ،

 

ببین!

هر گونه که می رویی محکومی.

 

آیا

تعلق ما

چیزی شبیه در خاک خفتن نیست؟!

..

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:57 توسط مرجان| |

گمان مبر !

رفته ایی و از دست دادمت

..

آن قدر

 خواب می بینم

تا که تعبیر شوی.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:13 توسط مرجان| |

از تابلوهای ایستی

که می گذارم

بی اعتنا می گذرد

این

عمر متخلف.!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:12 توسط مرجان| |

عجب

 از عشق !

با این همه داغی

همخوابه ی

اندوه سردست...

..

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 2:38 توسط مرجان| |

زندگی سخت می شود

وقتی

ترسیم ما از کوچه

ترسیم بن بستی ست..

..

بیا

 اعتماد کنیم به دیوار

برای

 تکیه دادن.!

.

.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:20 توسط مرجان| |

کودک چهار ساله

نه رفتن کسی خوشحالش می کرد

نه آمدن کسی

فقط یک بستنی!..همین.

و من امروز

سی برگ تاریخم را

به بزرگترها

تقدیم می کنم.

.

.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:56 توسط مرجان| |

دفتر تاریخ من

سی برگ هدر شده دارد.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 3:5 توسط مرجان| |

تو

می گویی: زندگی زیباست !

من نیز همین گویم

...

اما ! .. راستش نمی دانم

آنقدر هست

 که فقر اجازه دهد ؟!...

..

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 5:9 توسط مرجان| |

حتی مردگان هم

به ما می خندند!..

...

برای زنده ماندن

نفسهایمان را حبس می کنیم...

.

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:42 توسط مرجان| |

هیچ به هیچ

پایان همه ی جنگهاست...و

و کودکی که می توانست بزرگ شود.

.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:12 توسط مرجان| |

خدا هم مانده

از این همه شهوت مردان مذهبیش!

برای همخوابگی با حوریان بهشتی

جهان را به کابوس کشانده اند.

.

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 21:14 توسط مرجان| |
 

آه ‌..

چه احمقانه به حماقت خویش پایدارم

.. راستش..

دیگر خسته ام 

از سوگواری..

برای آنچه نمی دانم چیست !..

..

نه مرده را می شناسم

نه قبر را...!

.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:19 توسط مرجان| |

بنگر

شهوت مردانه ی خدا را

..

جهان سرشار از حس زنانست!.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 6:55 توسط مرجان| |