تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















نه حوایی بود نه آدم

نه شیطان بود نه وسوسه

نه سیب سرخی

نه هیچ افسانۀ دیگر،

فقط احساس عشقی بود

در رگهای یک زن

و قلبی که می تپید

برای یک مرد،

و داستان آفرینش این بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:16 توسط مرجان| |

نه به هوا اعتمادی است

نه به پرواز

اما بهرحال من بلیطم را گرفتم............

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:3 توسط مرجان| |

در قرن فضا و اینترنت و ماهواره

در قرنی که ربات به جای پزشک  عمل جراحی می کند

در قرنی که ماشین به طور خودکار پارک می شود

در قرنی که بشر  از سلولهای بدنت تا ستاره های بالای سرت

به کشف و ابداعات جدید و عجیب دست یافته است

مدیر بنده به من می گوید :لطفاً شلوار لی نپوش !..........

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:53 توسط مرجان| |

دوباره دلم دارد برای خودش آتش روشن کرده

و دودش چشمانم را خیس ...

باز هم دلم تنگ شده برای همه.....

..................

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:31 توسط مرجان| |

خوب ، نمایش امروز هم تمام شد

مثل اکثر نمایشهای این چند ساله که دیدیم

اسف بار و مضحک بود....

حالا تا نمایش بعدی کمی به شعورمان استراحت می دهیم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:30 توسط مرجان| |

در این کلاس کوچک

با این دختر سیاه چشم

که مرتب نانسی می خواند ،

چه بگویم ؟

کاش می توانستم بگویم بلندتر بخوان !

...............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:13 توسط مرجان| |

مردها عطوفتشان

در واژه ها نیست ،

گوش کن ..!

صدای قلبشان...........

......

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:49 توسط مرجان| |

مجبورم به بازیهای آسیایی خیره شوم

چه کنم !

تعداد مردها بیشتر است ،

پدرم و همسرم ....

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:47 توسط مرجان| |

مادرم گفت ،

سه روز درد کشید

تا من به دنیا آمدم

و من بی وقفه گریه می کردم ...

می دانی چرا مادر ؟

خدا در گوشم گفته بود :

تو از نسل فنا شده ایی دختر !

............

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:41 توسط مرجان| |

یه sms عاشقانه :

عزیزم برایم یه غذای خوشمزه درست کن !

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:4 توسط مرجان| |

من اینم زنی

نشسته در تبیعد جنون.

روزی در حصار شیشه ایی زمانه

زاده شدم

و بیاد ندارم

چه کسی از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

...

حال من اینم

با انگشتانم تارهای انسان می بافم

برای این خاک

وایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود..

من از خویش باران می سازم

وباد و آتش

و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود

..

من اینم زنی

بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوش من

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند،

به هر سو ،به هر کجا

برای بودن،

و قانون من اینست.

...

آری این منم

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دور من

بی آنکه تصور کنند نقش مرا

و بدانند

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود،

آسمان نیاز من بود

و این تصویر من است.

...

آری این منم

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام.

..

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

گریستم و خندیدم

و چه جای دردی بود

که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند

و مذهب آفریدنند

و اعتراض من این بود.

..

پس بخوان و ببین

که این است

روح من ، اضطراب من ،نبض من

و من واژه نیستم

و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگری

من یک انسانم

فقط همین.

مرجان

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:56 توسط مرجان| |

من ومحمود مثل دو تا بچه ی کوچولو ذوق کردیم

وقتی بابا اومد خونه و برامون سوغاتی های مامانی رو آورد با کلی شیرینی..

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:47 توسط مرجان| |

گاهی به بعضی از روزها احساس مزخرفی پیدا می کنم

ولی احتمالاْ از روزها نیست

از آدمهاست.......

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:27 توسط مرجان| |

 

تباه کرده ام

حرمت زمین سبز را ،

آری

انسان بیقرار

اندوه مبتذلش را

هدر نمی دهد .

گفتی برو ،

دانه های زردی که کاشتی رویید .!

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:51 توسط مرجان| |

ابرها می آیند و می روند

گاهی سفید گاهی سیاه ،

اما تو آسمان باش

گسترده و ثابت.

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:39 توسط مرجان| |

کاش خدا جای ِ دندان عقل....


به انسان دندان معرفت می داد !!
 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:10 توسط مرجان| |

تنها نشسته ام 


و حواسم نیست


که دنیا با من است !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:4 توسط مرجان| |

محمود جان به خاطر پشتکارت برای کنکور ارشد واقعاً تحسینت می کنم ، چون

کمتر پای کامپیوتر می شینی و بیشتر اونو به من می دهی

کمتر کانال عوض می کنی و کنترل تی وی رو بیشتر به من می دهی

اما نمی دونم چرا باز و بند کردن این در یخچال رو کمتر نمی کنی

عزیزم حتی به فریزر هم رحم نمی کنی !

آیا این ربطی به کنکور نداره نه؟

............

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 21:24 توسط مرجان| |

مردهای شراب خورده

مست می شوند تا برای سکوتشان

جشن بگیرند.

...........

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 18:25 توسط مرجان| |

به من می گویند ،

انتخاب با توست ،

اما من یقین ندارم !

یا انتخابی ندارم

یا معنی آنرا نمی دانم...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 18:24 توسط مرجان| |

تا کسی ندید سیبت را بخور

عشقت را پنهان کن !

غصه نخور عزیزم

تقصیر از تو نیست

از من هم نیست

تقصیر از این مردک است

برای ما قانون وضع می کند...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:46 توسط مرجان| |

هر چیزی بیش از حدش خسته کننده و ملال آوره

اما من در شگفتم

که چرا همسر مهربون از دیدن این همه فوتبال در یک روز منزجر نمیشه ..!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:44 توسط مرجان| |

بدادم برس بابا

دارم دیونه میشم از صدای چکۀ آب این ظرفشویی

دیگه هیچی چاره اش نمی کنه

داره با صدای بلند فریاد می زنه داره خودشو می کشه...

به قول داداش کوچیکه آدم یاد زندان می افته

البته نمی دونم داداشی این دو رابطه رو از کجا برداشت کرده

شاید از اون فیلمه.......

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:42 توسط مرجان| |

حالت تهوع دارم

از این اعتقادات ناب

از این تفکرات بکر.......

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 16:35 توسط مرجان| |

کوچولوهای معصوم

بخاطر اراجیفی که هر روز و هر سال توی مختان فرو کردم

عذر می خواهم...باور کنید همه دروغ بود ..دروغ.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:57 توسط مرجان| |

دوست ندارم کسی تکه ای از احساس مرا گاز بزند."
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:28 توسط مرجان| |

 

بشر چقدر به درمان عشق درمانده است؟

مگر چه قدر از این عمر بی ثمر مانده است؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:27 توسط مرجان| |

من بافتن بلد نیستم.بافتنی نمی بافم.

می نشینم و خیال می بافم.

خیالات دور و دراز رویاهایی به درازای جاده ابریشم........

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:25 توسط مرجان| |

آه چقدر از این مار نفرت انگیز متنفرم....

من از مار ها نفرت دارم . و يه روز هر چي مار اين شكلي كه تو زندگيم باشه رو له مي كنم .

 

قسم مي خورم كه مي تونم ، و اين كارو ميكنم .

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:16 توسط مرجان| |

لبریزم از تو و 

 

آنقدر لبریزم از حس دوست داشتنت که میگویم

 

تو معجزه ی منی.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:37 توسط مرجان| |

احساس خفگی می کنم

از این فکرهای بیمار گونه ات

از این گندی که به شعورت زدی

از این قیافه و لباسهات.......

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:33 توسط مرجان| |

خواهرانم می گن که داره برف میاد..

خوشحالم که بالاخره عروسی زمینو دیدن..

.....................

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:57 توسط مرجان| |

بابایی هم رفت

همه پیش همند اونجا

فقط من جا موندم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:56 توسط مرجان| |

تنها چیزی که زیاد تو خونه مرتب نمی کنم

کتابها و مجلات و روزنامه های محمود جونه...

خوشش نمیاد من دست بهشون بزنم البته منم تمایلی ندارم

چون اگه یکیشون گم شد منو دیوونه میکنه ....

آه عزیزم کاش لباسهاتو و جورابهاتم بشکل کتابهایت می دیدی !....

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:55 توسط مرجان| |

از وقتی مامان رفته محمود منو دیونه کرده

از من غذاهایی رو می خواد که فقط مامان برایش درست می کرده

بالاخره دیشب حلیم بار گذاشتم..

ولی خوب شد ولی نه خیلی خیلی خوبا...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:54 توسط مرجان| |

آه مامانی از وقتی اسباب کشی کردین و رفتین

این خونه سرده...

از بابا بپرس می دونه !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:53 توسط مرجان| |

این روزها روزهای تنهایی منه

چون عزیزانم از اینجا رفتن و روزها سنگین و ساکت و بی اعتنا به من

می گذرند ...مثل همیشه کار و خانه داری می کنم و

اعتراضی نیست چون بدم نمیاد ازشون.......

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:52 توسط مرجان| |

من و محمود دنیای خاص خودمونو داریم

دنیای خوبیه تصمیم نداریم عوضش کنیم

ولی سعی می کنیم بهترش کنیم

تنها چیزیی که دوست نداریم اینه که اینجا نباشیم همین.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:51 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin