خورشید خانوم
نه حوایی بود نه آدم نه شیطان بود نه وسوسه نه سیب سرخی نه هیچ افسانۀ دیگر، فقط احساس عشقی بود در رگهای یک زن و قلبی که می تپید برای یک مرد، و داستان آفرینش این بود. نه به پرواز اما بهرحال من بلیطم را گرفتم............ در قرنی که ربات به جای پزشک عمل جراحی می کند در قرنی که ماشین به طور خودکار پارک می شود در قرنی که بشر از سلولهای بدنت تا ستاره های بالای سرت به کشف و ابداعات جدید و عجیب دست یافته است مدیر بنده به من می گوید :لطفاً شلوار لی نپوش !.......... دوباره دلم دارد برای خودش آتش روشن کرده و دودش چشمانم را خیس ... باز هم دلم تنگ شده برای همه..... .................. خوب ، نمایش امروز هم تمام شد مثل اکثر نمایشهای این چند ساله که دیدیم اسف بار و مضحک بود.... حالا تا نمایش بعدی کمی به شعورمان استراحت می دهیم... در این کلاس کوچک با این دختر سیاه چشم که مرتب نانسی می خواند ، چه بگویم ؟ کاش می توانستم بگویم بلندتر بخوان ! ............... مردها عطوفتشان در واژه ها نیست ، گوش کن ..! صدای قلبشان........... ...... مجبورم به بازیهای آسیایی خیره شوم چه کنم ! تعداد مردها بیشتر است ، پدرم و همسرم .... مادرم گفت ، سه روز درد کشید تا من به دنیا آمدم و من بی وقفه گریه می کردم ... می دانی چرا مادر ؟ خدا در گوشم گفته بود : تو از نسل فنا شده ایی دختر ! ............ عزیزم برایم یه غذای خوشمزه درست کن ! من اینم زنی نشسته در تبیعد جنون. روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم و بیاد ندارم چه کسی از ترس تلنگر سنگها بر من نقاب زد و من بی وقفه غرور زنانه ام را از سینه ی مادر نوشیدم. ... حال من اینم با انگشتانم تارهای انسان می بافم برای این خاک وایمان دارم به عشق که کل اندیشه ی من بود.. من از خویش باران می سازم وباد و آتش و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود .. من اینم زنی بیزار از صداهای سنگی که نجوا می کنند در گوش من از قانون دیوارها و نمی دانند در من پیچک سبزی بی قانون رشد می کند، به هر سو ،به هر کجا برای بودن، و قانون من اینست. ... آری این منم زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس که بافتند و بافتند به دور من بی آنکه تصور کنند نقش مرا و بدانند بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود نه شعله ی شمع نه سوختن از آن من نیست که انتخاب من نبود، آسمان نیاز من بود و این تصویر من است. ... آری این منم زنی از جنس رویش با خارهای آهنی در تضادم و قرنهاست که از هجوم وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام. .. من اینم زنی از سراب عدالت با تصمیمی که از من نبود گریستم و خندیدم و چه جای دردی بود که پنهان شدم در الفاظ برای آنانکه فلسفه بافتند و مذهب آفریدنند و اعتراض من این بود. .. پس بخوان و ببین که این است روح من ، اضطراب من ،نبض من و من واژه نیستم و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار و نه هیچ چیز دیگری من یک انسانم فقط همین. مرجان وقتی بابا اومد خونه و برامون سوغاتی های مامانی رو آورد با کلی شیرینی.. ولی احتمالاْ از روزها نیست از آدمهاست....... تباه کرده ام حرمت زمین سبز را ، آری انسان بیقرار اندوه مبتذلش را هدر نمی دهد . گفتی برو ، دانه های زردی که کاشتی رویید .! ابرها می آیند و می روند گاهی سفید گاهی سیاه ، اما تو آسمان باش گسترده و ثابت. کاش خدا جای ِ دندان عقل.... تنها نشسته ام محمود جان به خاطر پشتکارت برای کنکور ارشد واقعاً تحسینت می کنم ، چون کمتر پای کامپیوتر می شینی و بیشتر اونو به من می دهی کمتر کانال عوض می کنی و کنترل تی وی رو بیشتر به من می دهی اما نمی دونم چرا باز و بند کردن این در یخچال رو کمتر نمی کنی عزیزم حتی به فریزر هم رحم نمی کنی ! آیا این ربطی به کنکور نداره نه؟ ............ مردهای شراب خورده مست می شوند تا برای سکوتشان جشن بگیرند. ........... به من می گویند ، انتخاب با توست ، اما من یقین ندارم ! یا انتخابی ندارم یا معنی آنرا نمی دانم... تا کسی ندید سیبت را بخور عشقت را پنهان کن ! غصه نخور عزیزم تقصیر از تو نیست از من هم نیست تقصیر از این مردک است برای ما قانون وضع می کند... هر چیزی بیش از حدش خسته کننده و ملال آوره اما من در شگفتم که چرا همسر مهربون از دیدن این همه فوتبال در یک روز منزجر نمیشه ..! بدادم برس بابا دارم دیونه میشم از صدای چکۀ آب این ظرفشویی دیگه هیچی چاره اش نمی کنه داره با صدای بلند فریاد می زنه داره خودشو می کشه... به قول داداش کوچیکه آدم یاد زندان می افته البته نمی دونم داداشی این دو رابطه رو از کجا برداشت کرده شاید از اون فیلمه....... حالت تهوع دارم از این اعتقادات ناب از این تفکرات بکر....... بخاطر اراجیفی که هر روز و هر سال توی مختان فرو کردم عذر می خواهم...باور کنید همه دروغ بود ..دروغ. بشر چقدر به درمان عشق درمانده است؟ مگر چه قدر از این عمر بی ثمر مانده است؟ می نشینم و خیال می بافم. خیالات دور و دراز رویاهایی به درازای جاده ابریشم........ من از مار ها نفرت دارم . و يه روز هر چي مار اين شكلي كه تو زندگيم باشه رو له مي كنم . قسم مي خورم كه مي تونم ، و اين كارو ميكنم . آنقدر لبریزم از حس دوست داشتنت که میگویم تو معجزه ی منی. از این فکرهای بیمار گونه ات از این گندی که به شعورت زدی از این قیافه و لباسهات....... خواهرانم می گن که داره برف میاد.. خوشحالم که بالاخره عروسی زمینو دیدن.. ..................... بابایی هم رفت همه پیش همند اونجا فقط من جا موندم تنها چیزی که زیاد تو خونه مرتب نمی کنم کتابها و مجلات و روزنامه های محمود جونه... خوشش نمیاد من دست بهشون بزنم البته منم تمایلی ندارم چون اگه یکیشون گم شد منو دیوونه میکنه .... آه عزیزم کاش لباسهاتو و جورابهاتم بشکل کتابهایت می دیدی !.... از وقتی مامان رفته محمود منو دیونه کرده از من غذاهایی رو می خواد که فقط مامان برایش درست می کرده بالاخره دیشب حلیم بار گذاشتم.. ولی خوب شد ولی نه خیلی خیلی خوبا... آه مامانی از وقتی اسباب کشی کردین و رفتین این خونه سرده... از بابا بپرس می دونه ! این روزها روزهای تنهایی منه چون عزیزانم از اینجا رفتن و روزها سنگین و ساکت و بی اعتنا به من می گذرند ...مثل همیشه کار و خانه داری می کنم و اعتراضی نیست چون بدم نمیاد ازشون.......
![]()
![]()
به انسان دندان معرفت می داد !!
و حواسم نیست
که دنیا با من است !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

