خورشید خانوم
من برای نبودن نیامدم برای بودن آمدم از وقتی به دیدن عادت کرده ام زمین فراخ بود و آسمان گسترده اینجا خورشید و باد و باران با من آشنایند و من قدمهایم را شمرده ام.. و دانستم که برای بودن آمده ام... این درخت نخل به حرفهای من گوش نمی دهد وقتی هر روز خودش را به آفتاب نشان میداد به فکر امروز نبود ، سه روز است هوا ابریست دارد از غصه می شکند.. سلام کوچولوی معصوم به دنیا خوش آمدی به دنیای هیاهو ، بیداد و جنگ! خیلی باید قدم برداری ،راه همواری در پیش نیست ! طاعون و حصبه و سرطان و ایدز خشونت و تهدید و جنون پول و کار و گرسنگی و بیکاری زندان و دادگاه و اعدام عشق و نفرت و خیانت حرص و تحقیر و ریاضت درس و تحقیق و علم خانه و خانواده و تفاهم سیاست و چپ و راست کمونیست و سوسیالیسم و جمهوری و و و ..... و حالا که آمدی نوبت توست کوچولوی معصوم !
همسرم می خواهد من به هر چیز کوچکی احترام بگذارم - به ورقهای سفیدی که سیاهشان کرده از فرمولهای عجیب. - به روزنامه ایی که خریده. - به اخبار ورزشی - به برنامۀ ابراهیم ویکتوری. .......... .......... ........... ........................ البته من سعی می کنم احترام بگذارم اما گاهی فراموشم می شود - ورقهای فرمولی را دور می اندازم - روی روزنامه سبزی پاک می کنم - صدای اخبار ورزشی را کم می کنم - برنامۀ ویکتوری را با سریال شبکه سه عوض می کنم. " نه " ،کلمه ای که در خانواده و جامعۀ ایرانی به وفور یافت می شود. عاشق شدن ...نه مستقل شدن ...نه حرف زدن ...نه فکر کردن...نه انتخاب ....نه خندیدن ... نه رقصیدن ...نه رفاقت ...نه شجاعت ...نه لباسهای نیمه برهنه....نه موزیک راک ...نه کفش قرمز ...نه ازدواج با آنکه تو می گویی ...نه نه...نه...نه و حالا تمام این نه ها رابردار وببر خانۀ جدید برای آدمهای جدید. ((پشت هر جنایتی یک زن وجود دارد ..)) چگونه این جمله ی ابلهانه رو به صراحت گفت ؟ مونده بودم که یعنی چه؟ این طرز تفکر پوچ یعنی چه ؟ دیگه باورم شد تحولی در ما صورت نخواهد گرفت ، وقتی هنوز برای توجیه فجایع روزگارمان هنوز به دنبال مرد و زن بودن هستیم ! چه چیزی میشه تغییر کرد وقتی من باور ندارم که یک مرد یک انسان است و زن هم یک انسان.. ...نه مثل اینکه ما حالا حالاها جلو برو نیستیم.. و تو دوست عزیز بدان که پشت هر جنایتی یک تفکر بیمار و جنون آمیزه که ربطی به مرد و زن بودن نداره..! همیشه همینطور بوده روزها و شبها با هم مسابقه گذاشته اند و خط عمره که به سرعت پر می شه احساس خستگی نمی کنم یه احساس خاصی دارم مثل پریدن از یه جوی..بی تردید می شه پرید و حتی هم اگه نپری اما تو فکرش هستی.و این حس بدی نیست........ امروز صبح زود که منتظر ماشین بودم چشمم به آسمون خورد زل زدم به آسمون خیلی از دیدنش به وجد اومدم ...راسنی چرا دیدن آسمون هیچوقت تکراری نمیشه؟ بیاد ندارم تو عمرم روزی بوده باشه که از دیدن آسمون خسته بوده باشم حتی وقتی کدر بود و گرفته.....خوش به حالت آسمون ! توی کلاسم.. جستجوگرهای کوچولو با چشمهای گرد و لبهای پر از حرف به من نگاه می کنند ..بی وقفه ازم می پرسن چرا هفته ی گذشته نیومدم ؟ اسم اونایی رو که سر و صدا زیاد دارن رو یاهو گذاشتم و اون آرومترارو گوگل به هر حال زیاد فرقی نداره تا یک کلمه بگم اونا پیداش می کنند..مثلاً الان گفتم یه خودکار مشکی ! سی تا خودکار مشکی رو میزمه............................. تمام زیبایهایت را بیاد دارم دستانت را لبخندت را صدایت را نمیدانی چقدر دلم بدایت تنگ شده برای یک ثانیه دیدنت حرفهایم زیاد است باید برایت بگویم از این سالها از این روزها فقط بدان دلم تنگ شده خیلی خیلی خیلی زیاد می بوسمت.. چشمانم سیاه رویایم آبی دستانم سبز سیبم سرخ روحم سفید شناختی مرا ؟ دیروز رنگم زدی ! برایشان تعریف می کنم می گویند: خواب زن چپ است ! به یک کنترل ..به یک تی وی...وچندین سلیقه. به یک پسربچه ی سه ساله که به قانون ما ریشخند می زند. و حتی به موهای داداش کوچیکه که به ارتفاع تمایل دارد... و خلاصه به هر چی که در این حوالی می گذرد حتی به طبقه ی بالا...... و ما اینجا کنار هم سرمای در باورمان حس نمی شود مادر هست گرما هست..... تمام افکارمان ...روحمان ...آرامشمان لگدمال عقاید پوچش شد و آنگاه ما ماندیم و اعصابی کبود........ من تو را جایی دیده ام تو را در خوابم ، شاید یا رویای نیمه شبم ! جایی بودی مه آلود در سرت چیزی شبیه انتقام در دستت چیزی شبیه نفرت و پایت خونین .. سیلی خورده بودی درد می کشیدی... آری ، من تو را جایی دیدم یادم آمد ! آه این تویی منطق من...! ........... (( با توام حرفی داری بزن و برو رو به رویم نباش نمی خواهم ببینمت نگاهم نکن نخند چرا اینگونه ایی تو ؟ عذابم نده اصلاً حرف هم نزن فقط برو ! )) .... اینها را او به من می گوید او که در آینه ست. همسرم مرا با قانون خودش می سنجد ! آماده شوم در عرض یک دقیقه.... برای خلاق کردن ذهنم چه فکری بهتر از این که هر روز به این بیندیشم که شام چه بپزم و نهار چه؟ من به این نتیجه رسیدم که در دنیا هیچ کس عزیزتر و امین تر از یک خواهر خوب نیست.. من هر روز صبح که می خواهم به بیرون بروم شاخه های افکارم را حرس می کنم تا مبادا چیزی بگویم بر خلاف میلتان.. اما متأسفم ... چون هر عصر که برمیگردم آنها دوباره رشد می کنند..
| Design By : Night Skin |

