تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















من برای نبودن نیامدم

برای بودن آمدم

از وقتی به دیدن عادت کرده ام

زمین فراخ بود و آسمان گسترده

اینجا خورشید و باد و باران با من آشنایند و من

 قدمهایم را شمرده ام..

و دانستم که برای بودن آمده ام...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 22:9 توسط مرجان| |

این درخت نخل به حرفهای من

 

 گوش نمی دهد

 

وقتی هر روز خودش را به

 

آفتاب نشان میداد

 

به فکر امروز نبود ،

 

سه روز است هوا ابریست

 

دارد از غصه می شکند..

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:53 توسط مرجان| |

سلام کوچولوی معصوم

به دنیا خوش آمدی

به دنیای هیاهو ، بیداد و جنگ!

خیلی باید قدم برداری ،راه همواری در پیش نیست !

طاعون و حصبه و سرطان و ایدز

خشونت و تهدید و جنون

پول و کار و گرسنگی و بیکاری

زندان و دادگاه و اعدام

عشق و نفرت و خیانت

حرص و تحقیر و ریاضت

درس و تحقیق و علم

خانه و خانواده و تفاهم

سیاست و چپ و راست

کمونیست و سوسیالیسم و جمهوری

و و و .....

و حالا که آمدی نوبت توست کوچولوی معصوم !

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:56 توسط مرجان| |

همسرم می خواهد من به هر چیز کوچکی احترام بگذارم

- به ورقهای سفیدی که سیاهشان کرده از فرمولهای عجیب.

- به روزنامه ایی که خریده.

- به اخبار ورزشی

- به برنامۀ ابراهیم ویکتوری.

.......... .......... ........... ........................

البته من سعی می کنم احترام بگذارم اما گاهی فراموشم می شود

- ورقهای فرمولی را دور می اندازم

- روی روزنامه سبزی پاک می کنم

- صدای اخبار ورزشی را کم می کنم

- برنامۀ ویکتوری را با سریال شبکه سه عوض می کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:33 توسط مرجان| |

" نه " ،کلمه ای که در خانواده و جامعۀ ایرانی به وفور یافت می شود.

عاشق شدن ...نه

مستقل شدن ...نه

حرف زدن ...نه

فکر کردن...نه

انتخاب ....نه

خندیدن ... نه

رقصیدن ...نه

رفاقت ...نه

شجاعت ...نه

لباسهای نیمه برهنه....نه

موزیک راک ...نه

کفش قرمز ...نه

ازدواج با آنکه تو می گویی ...نه

نه...نه...نه

و حالا تمام این نه ها رابردار وببر خانۀ جدید برای آدمهای جدید.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:9 توسط مرجان| |

((پشت هر جنایتی یک زن وجود دارد ..))

چگونه این جمله ی ابلهانه رو به صراحت گفت ؟

مونده بودم که یعنی چه؟ این طرز تفکر پوچ یعنی چه ؟

دیگه باورم شد تحولی در ما صورت نخواهد گرفت ، وقتی هنوز برای

توجیه فجایع روزگارمان هنوز به دنبال مرد و زن بودن هستیم !

چه چیزی میشه تغییر کرد وقتی من باور ندارم

که یک مرد یک انسان است و زن هم یک انسان..

...نه مثل اینکه ما حالا حالاها جلو برو نیستیم..

و تو دوست عزیز بدان که پشت هر جنایتی

یک تفکر بیمار و جنون آمیزه که ربطی به مرد و زن بودن نداره..!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:47 توسط مرجان| |

همیشه همینطور بوده روزها و شبها با هم مسابقه گذاشته اند و خط عمره که به سرعت پر می شه

احساس خستگی نمی کنم یه احساس خاصی دارم مثل پریدن از یه جوی..بی تردید

می شه پرید و حتی هم اگه نپری اما تو فکرش هستی.و این حس بدی نیست........

امروز صبح زود که منتظر ماشین بودم چشمم به آسمون خورد زل زدم به آسمون

خیلی از دیدنش به وجد اومدم ...راسنی چرا دیدن آسمون هیچوقت تکراری نمیشه؟

بیاد ندارم تو عمرم روزی بوده باشه که از دیدن آسمون خسته بوده باشم

حتی وقتی کدر بود و گرفته.....خوش به حالت آسمون !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:53 توسط مرجان| |

توی کلاسم.. جستجوگرهای کوچولو با چشمهای گرد و

لبهای پر از حرف

 

به من نگاه می کنند ..بی وقفه ازم می پرسن چرا هفته

 ی گذشته نیومدم ؟

اسم اونایی رو که سر و صدا زیاد دارن رو یاهو گذاشتم و

 اون آرومترارو گوگل

 

به هر حال زیاد فرقی نداره تا یک کلمه بگم اونا پیداش

 

 می کنند..مثلاً الان گفتم یه خودکار مشکی !

 

سی تا خودکار مشکی رو میزمه.............................

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:18 توسط مرجان| |

تمام زیبایهایت را بیاد دارم

دستانت را

لبخندت را

صدایت را

نمیدانی چقدر دلم بدایت تنگ شده

برای یک ثانیه دیدنت

حرفهایم زیاد است

باید برایت بگویم

از این سالها

از این روزها

فقط بدان

دلم تنگ شده

خیلی خیلی خیلی زیاد

می بوسمت..

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:45 توسط مرجان| |

چشمانم سیاه

رویایم آبی

دستانم سبز

سیبم سرخ

روحم سفید

شناختی مرا ؟

دیروز رنگم زدی !

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:33 توسط مرجان| |

چقدر متنفرم از کسانی که وقتی خوابم را

برایشان تعریف می کنم

می گویند: خواب زن چپ است !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:16 توسط مرجان| |

ما به تفاهم های هم احترام می گذاریم....

به یک کنترل ..به یک تی وی...وچندین  سلیقه.

 به یک پسربچه ی سه ساله که به قانون ما ریشخند می زند.

و حتی به موهای داداش کوچیکه که به ارتفاع تمایل دارد...

و خلاصه به هر چی که در این حوالی می گذرد

حتی به طبقه ی بالا......

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:56 توسط مرجان| |

زمستان سرد

و ما

اینجا کنار هم

سرمای در باورمان حس نمی شود

مادر هست

گرما هست.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:18 توسط مرجان| |

تا شروع به حرف زدن کرد

تمام افکارمان ...روحمان ...آرامشمان 

 لگدمال عقاید پوچش شد  و آنگاه

ما ماندیم و اعصابی کبود........

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:16 توسط مرجان| |

من تو را جایی دیده ام

تو را در خوابم ، شاید

یا رویای نیمه شبم !

جایی بودی مه آلود

در سرت چیزی شبیه انتقام

در دستت چیزی شبیه نفرت

و پایت خونین ..

سیلی خورده بودی

درد می کشیدی...

آری ،

من تو را جایی دیدم

یادم آمد !

آه این تویی

منطق من...!

...........

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:4 توسط مرجان| |

(( با توام

حرفی داری بزن و برو

رو به رویم نباش

نمی خواهم ببینمت

نگاهم نکن

نخند

چرا اینگونه ایی تو ؟

عذابم نده

اصلاً حرف هم نزن

فقط برو ! ))

....

اینها را او به من می گوید

او که در آینه ست.

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:2 توسط مرجان| |

همسرم مرا با قانون خودش می سنجد !

آماده شوم در عرض یک دقیقه....

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:59 توسط مرجان| |

برای خلاق کردن ذهنم چه فکری بهتر از این که

هر روز به این بیندیشم که

شام چه بپزم و نهار چه؟

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:55 توسط مرجان| |

من به این نتیجه رسیدم

که در دنیا هیچ کس عزیزتر و امین تر از یک خواهر خوب نیست..

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:51 توسط مرجان| |

من هر روز صبح که می خواهم به بیرون بروم

شاخه های افکارم را حرس می کنم

تا مبادا چیزی بگویم بر خلاف میلتان..

اما متأسفم ...

چون هر عصر که برمیگردم

آنها دوباره رشد می کنند..

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:49 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin