تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















به من ببخش

 

چیزی از جنس خودت

 

باید که

 

از این قالب

 

رها شوم.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:10 توسط مرجان| |

آه کارون

در ساحل گرم و داغت

 

روح پر تشویشم را

رها می کنم

 

پس بیا

از خروشت برایم شعری بخوان

که می خواهم

 

با تک تک نخلها

 

عشقبازی کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:26 توسط مرجان| |

عشق رسیدن نیست

نه بوسیدن هم

نه خیره به چشمان هم شدن.

به گمان من

عشق این است ،

جهشی از من تا تو

از تو تا من

طغیان می کند

بر روی مرزی ملتهب

بی نقشه بی تفکر بی نشان

لبانش هیاهوی واژه هاست

پرتلاطم ، آهنگین

سرود خوان معجزه ایست از بلوغ.

بی امان ، بی تردید

اندازه می کند

زمان را ،ثانیه را ، دقیقه را

به بازی می گیرد تقدیر را

در هم می کوبد

بی تاب و بی قرار

بی واهمه عریان می کند غرور را

در خواب نمی رود

می شمارد

دانه دانه قطره ها ی باران را

رسوخ می کند در روح

فاصله ، قانون، جدایی نمی شناسد

تصویر می سازد پی در پی

رنگ می زند جنون را

عمیق و گسترده

جای پای می گذارد در دل.

بی پایه ، بی دلیل

شیون می کند

هر شب نیازش

غوطه خوردن است در اشک

آری عشق این است

باشی یا نباشی

جزء تو نمی بیند

می رود ، می آید

خسته نیست

خون می خورد

درد می کشد

آواز می خواند

نمی نشیند هرگز

برای نشستن نیست.

بی سکون آغاز می کند

جریان دارد حرکت می کند

نه از شبی تا صبح

نه از روزی تا سال

از دمی تا خاک

نقش می بندد با تو

تا مرگ تا خواب تا ابد.

آری عشق این است

قدیسه ایست بی حجاب

با تو محرم می شود

با تو می خوابد

با تو بیدار است

رهایت نمی کند

می ماند

وفادار و صمیمی

این رسم اوست

در تارو پود تو نقش می سازد

از رنگ خویش

نه برای هر کس

نه برای هر دل

و

عشق این است.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:24 توسط مرجان| |

تقدیم به مادر خوبم و تمام مادرای خوب دنیا :

 

عشق من بودی هستی

پناه من بودی هستی

خورشید من بودی هستی

جاودانه ایی

اسطوره ایی

نهایتی

مادری ..مادر منی..دوستت دارم!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:10 توسط مرجان| |

باور می کنی !

 

همیشه

 

 از آدم شدن تو می ترسیدم

 

من سیب نچیدم که پایمال تو شوم

شیطان هم ،

 

برای تو بهانه شد

 

خدا که قانون داشت!

 

افسوس ،

 

تو سیب مرا فروختی.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:51 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin