تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















نمی دانم چرا

گاهی باران را بیاد نمی آوریم ؟

و این ظرافت معصومانه

برای تر شدن.

...

براستی آیا این ماییم

خو کرده به فنا شدن !؟

نه.... بس است...!

روحم را آزاد می کنم تا با روح تو  آغاز کند

بودن را.

بیا

کاری کنیم !

برای این خاکهای نشسته در باورمان

که ابدیت در ماست.

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:32 توسط مرجان| |

نفرت من هر روز

دختری می زاید

به رنگ خویش

...

نمی دانم !

با این فرزند بد سگال

چگونه مدارا کنم؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:36 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin