خورشید خانوم
مستیت را دوست دارم وقتی آن روزنه های پنهانت نمایان می شوند. فریادش بزن نمی دانم ، چرا آنچه که هستیم ، نیستیم ؟ آیا ، وقتی یکبار زیستن را تجربه می کنیم این همه پنهان کردن می ارزد؟ بگو ! پس این راه رفته کجاست این پنجره های بسته کوچه های باریک عبور بی صدای آدمها عادتهای کذایی این همه احساس به هرز رفته ، کو ؟ بگو ! چرا ، این همه وقت این همه عمر به مرداب نشسته بودیم یا به خاک ؟ چه فرقی می کند ، نه؟ شاید عشق همین زیستن بود شاید بیهوده تنهاییم شاید این برهنه شدن این شعرهای بی ملموس واژه های گمنام خلاء های درون این دروغ این باور این خواب همه از ما نبود! شاید گناه تقویم بود و مرگ و هر چه که مانده! نمی دانم ، نمی دانم چرا آنچه که هستیم نیستیم!
احساست را رها کن
| Design By : Night Skin |

ریشه های من

