تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















مستیت را

دوست دارم

وقتی

آن روزنه های پنهانت

نمایان می شوند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 14:43 توسط مرجان| |

 

احساست را رها کن

فریادش بزن

نمی دانم ،

چرا آنچه که هستیم ، نیستیم ؟

آیا ، وقتی یکبار زیستن را تجربه می کنیم

این همه پنهان کردن

می ارزد؟

بگو !

پس این راه رفته کجاست

این پنجره های بسته

کوچه های باریک

عبور بی صدای آدمها

عادتهای کذایی

این همه احساس به هرز رفته ، کو ؟

بگو !

چرا ، این همه وقت

این همه عمر

به مرداب نشسته بودیم یا به خاک ؟

چه فرقی می کند ، نه؟

شاید عشق همین زیستن بود

شاید بیهوده تنهاییم

شاید

این برهنه شدن

این شعرهای بی ملموس

واژه های گمنام

خلاء های درون

این دروغ این باور این خواب

همه از ما نبود!

شاید گناه تقویم بود و مرگ و هر چه که مانده!

نمی دانم ، نمی دانم

چرا آنچه که هستیم نیستیم!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:21 توسط مرجان| |

ریشه های من

قانون ماندن نیست

..

 و من این روزها

چه سخاوتمندانه

 

با این حس مرموز

به تفاهم می رسم.

.

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:50 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin