خورشید خانوم
زمستان ، این فصل مرموز نفسهای ما را می شمارد ، یک به یک. من چه می دانم چند قدم برداشته ام تا تو! و چه می دانم به چه میزان هیاهوست میان من و من ! آه ! از این معیارهای به بند کشیده بیزارم حساب نکن ! چیزیی گم نکرده ایم هر چه رفت خواست خودش بود فقط حرف من این است ! احساس ، مرا به تو نزدیکتر می کند. چگونه ایستاده ام اینچنین!؟ من که یک عمر لگد کرده ام زمین را ، نمی دانستم فقط پدر به دانه های ناشکفته ایمان دارد.
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت
22:32 توسط مرجان| |
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت
18:42 توسط مرجان| |
| Design By : Night Skin |


