تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















زمستان ،

این فصل مرموز

نفسهای ما را می شمارد ، یک به یک.

من چه می دانم

چند قدم برداشته ام تا تو!

و چه می دانم

به چه میزان هیاهوست میان من و من !

آه ! از این معیارهای به بند کشیده بیزارم

حساب نکن !

چیزیی گم نکرده ایم

هر چه رفت خواست خودش بود

فقط

حرف من این است !

احساس ،

مرا به تو نزدیکتر می کند.

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:32 توسط مرجان| |

چگونه ایستاده ام اینچنین!؟

 

من که یک عمر

لگد کرده ام زمین را ،

 

نمی دانستم

فقط پدر

به دانه های ناشکفته

ایمان دارد.

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:42 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin