خورشید خانوم
عجب از عشق ! با این همه داغی همخوابه ی اندوه سردست... .. زندگی سخت می شود وقتی ترسیم ما از کوچه ترسیم بن بستی ست.. .. بیا اعتماد کنیم به دیوار برای تکیه دادن.! . . کودک چهار ساله نه رفتن کسی خوشحالش می کرد نه آمدن کسی فقط یک بستنی!..همین. و من امروز سی برگ تاریخم را به بزرگترها تقدیم می کنم. . . تو می گویی: زندگی زیباست ! من نیز همین گویم ... اما ! .. راستش نمی دانم آنقدر هست که فقر اجازه دهد ؟!... .. حتی مردگان هم به ما می خندند!.. ... برای زنده ماندن نفسهایمان را حبس می کنیم... .
| Design By : Night Skin |


