خورشید خانوم
روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم و بیاد ندارم چه کسی از ترس تلنگر سنگها بر من نقاب زد و من بی وقفه غرور زنانه ام را از سینه ی مادر نوشیدم. حال من اینم! با انگشتانم تارهای انسان می بافم برای این خاک و ایمان دارم به عشق که کل اندیشه ی من بود من از خویش باران می سازم و باد و آتش و خاک که آیین من بود . من اینم! زنی بیزار از صداهای سنگی که نجوا می کنند در گوشم از قانون دیوارها و نمی دانند در من پیچک سبزی بی قانون رشد می کند به هر سو به هر کجا برای بودن و قانون من اینست. آری این منم! زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس که بافتند و بافتند به دورم بی آنکه تصویر کنند نقش مرا و بدانند که بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود نه شعله ی شمع نه سوختن از آن من نیست که انتخاب من نبود آسمان نیاز من بود و این تصویر من است. آری این منم! زنی از جنس رویش با خارهای آهنی در تضادم و قرنهاست که از هجوم وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام. من اینم زنی از سراب عدالت با تصمیمی که از من نبود روزها گریستم و خندیدم و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ برای آنانکه فلسفه بافتند و مذهب آفریدند و اعتراض من این بود. پس بخوان و ببین که این روح من است اضطرابم نبضم و من واژه نیستم نه علامت نه عدد نه نقش دیوار و نه هیچ چیز دیگر من یک انسانم همین!. در کتابخانه ی زندگی فقط یک کتاب ناخواسته ی خواندنیست ، .. پیری !. درخت ، شاهکار بی ادعایی خاک . باران ، فرود اعجاب انگیز ابر. طوفان ، جنون خشم زده ی درون. آری ! طبیعت ، سخنگوی صادق پدیده هاست . زندگی به اندازه ی لی لی بازی من جدی بود... .


| Design By : Night Skin |


