تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم

و بیاد ندارم چه کسی

از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

حال من اینم!

با انگشتانم

تارهای انسان می بافم

برای این خاک

و ایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود

من از خویش باران می سازم

و باد و آتش و خاک

که آیین من بود .

من اینم!

زنی بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوشم

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من

پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند

به هر سو به هر کجا

برای بودن

و قانون من اینست.

آری این منم!

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دورم

بی آنکه تصویر کنند نقش مرا

و بدانند که

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود

آسمان نیاز من بود

و این

تصویر من است.

آری این منم!

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد

بیمار گشته ام.

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

روزها گریستم و خندیدم

و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند و

مذهب آفریدند

و اعتراض من این بود.

پس بخوان و ببین

که این روح من است

اضطرابم

نبضم

و من واژه نیستم

نه علامت نه عدد نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگر

من یک انسانم

همین!.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:27 توسط مرجان| |

در کتابخانه ی زندگی

فقط

یک کتاب

 ناخواسته ی خواندنیست ،

.. پیری !.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:47 توسط مرجان| |

 

درخت ،

شاهکار

بی ادعایی خاک .

باران ،

فرود اعجاب انگیز ابر.

طوفان ،

جنون

خشم زده ی درون.

 

آری !

 

طبیعت ،

 سخنگوی

 صادق  پدیده هاست .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:11 توسط مرجان| |

زندگی

به اندازه ی

لی لی بازی من

جدی بود...

.

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin