خورشید خانوم
حتی اگر مورچه ای باشم پایت برای له کردنم کوچک است. .. ریسمان من دیگر ، به میلم گره نمی خورد.. آن قدر که رشته های دروغین در آن تنیده ای. .. حجابم را به بندی می آویزم و برهنه می شوم از مهملات می خواهی ستیزه کنی ، بکن من ، یک نسل طلبکارم. .. ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک کسی استوار نبود همه حجم داشتیم و ابعادمان به هر سو تلنگر می زد. ما ، رها بودیم از شتاب زمان ساختیم و دربند شدیم. نه پیچیده بودیم نه رمزی داشتیم پر بودیم از نقطه و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها. ما ، نطفه های قدرتمند فریادهای بلند می ساختیم و دردهای مکعبی. و گاهی هجوم ، ما را بهم می بافت. ما ، درونمان ورقهای سفید بی خط بنگر ! من قلمی ندارم ، و نه تو. براستی چه کسی فکر مرا می خواند جزء خودم ؟!.


| Design By : Night Skin |


