تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















حتی اگر

مورچه ای باشم

پایت

برای له کردنم

کوچک است.

..

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:40 توسط مرجان| |

ریسمان من

دیگر ،

به میلم

گره نمی خورد..

آن قدر

که رشته های دروغین

در آن تنیده ای.

..

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:46 توسط مرجان| |

 

حجابم را به بندی می آویزم

و برهنه می شوم از مهملات

می خواهی ستیزه کنی ، بکن

من ،

 یک نسل طلبکارم.

..

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط مرجان| |

 

ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک

کسی استوار نبود

همه حجم داشتیم

و ابعادمان

به هر سو

تلنگر می زد.

ما ،

رها بودیم از شتاب

زمان ساختیم و دربند شدیم.

نه پیچیده بودیم

نه رمزی داشتیم

پر بودیم از نقطه

و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها.

ما ،

نطفه های قدرتمند

فریادهای بلند می ساختیم و

دردهای مکعبی.

و گاهی

هجوم ،

ما را بهم می بافت.

ما ،

نه تقدس بودیم نه هرز

نه جمله بودیم نه حرف

درونمان ورقهای سفید بی خط.

بنگر !

من قلمی ندارم ، و نه تو.

براستی

چه کسی فکر مرا می خواند

جزء خودم ؟!.

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:59 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin