خورشید خانوم
واهمه نمی کنم ، بیا به جنگلی که ساخته ام از احساسم . یا در آن گم می شوی یا به آتش می کشی. . گناه این نبود که من ، نباید به خوردن سیبی دعوت می کردم تو را . گناه این بود خدا به سن بلوغ نرسیده بود. دایره می شوم و حبس خواهمت کرد. اگر چون زمین ، به جاذبه ی خویش ایمان بیاورم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
1:11 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت
11:37 توسط مرجان| |
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت
1:25 توسط مرجان| |
| Design By : Night Skin |

