تبليغاتX
خورشید خانوم - 60


خورشید خانوم





















روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم

و بیاد ندارم چه کسی

از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

حال من اینم!

با انگشتانم

تارهای انسان می بافم

برای این خاک

و ایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود

من از خویش باران می سازم

و باد و آتش و خاک

که آیین من بود .

من اینم!

زنی بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوشم

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من

پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند

به هر سو به هر کجا

برای بودن

و قانون من اینست.

آری این منم!

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دورم

بی آنکه تصویر کنند نقش مرا

و بدانند که

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود

آسمان نیاز من بود

و این

تصویر من است.

آری این منم!

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد

بیمار گشته ام.

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

روزها گریستم و خندیدم

و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند و

مذهب آفریدند

و اعتراض من این بود.

پس بخوان و ببین

که این روح من است

اضطرابم

نبضم

و من واژه نیستم

نه علامت نه عدد نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگر

من یک انسانم

همین!.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:27 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin